سندروم داون روایتی نو از معصومیت
سندروم داون روایتی نو از معصومیت ، شمیم این معصومیت در دستان من 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

سلام امروز می خواهم مطلبی بنویسم که هیچ ربطی به سندروم و شمیم و این حرفها ندارد. دیروز تا حالاعجیب دلم گرفته. شرایط جسمی و بیماری و باقی مسائل بماند، آنچه که بسیار روحم را آزرده کرده این است که دیروز تولدم بود و غیر از همسر و دخترم کسی تولدم را تبریک نگفت. این در حالی است که من تاریخ تولد تمام نزدیکان و دوستانم و حتی همکاران نزدیکم را در گوشی موبایلم ذخیره کرده ام و به نسبت ارتباطی که داریم با کادو به صورت حضوری یا تلفن زدن و یا حتی پیامک تولدشان را تبریک گفته ام. دیشب ولیمه مکه مادرم بود و همه ی اقوامم دورم بودند و نیازی به تلفن و رفتن و سایر کارها نبود فقط لازم بود دو تا صندلی این طرفتر بیایند یا حتی سر میز شام بگویند فلانی تولدت مبارک.

نه این که عقده داشته باشم کسی تولدم را تبریک بگوید. ناراحتم که چرا این قدر از هم دور شده ایم. چرا دیگران برایمان اهمیت ندارند. چرا تا وقتی دیگران را می خواهیم که به دردمان بخورند؟ چرا وقتی با کسی کاری نداریم او حتی در نظرمان وجود خارجی ندارد؟ چرا همه مان یک پیله برای خودمان تنیده ایم و هیچ چیز و هیچ کس دیگر را نمی بینیم. چرا فقط فکر حل مشکل خودمان، طی زمان خودمان، پرکردن جیب خودمان و هزار خودمان دیگر شده ایم آن قدر که هیچ چیز دیگری بیرون از چاردیواری خانه مان نمی بینیم. مگر دین ما همان نیست که پیامبرش و خدای پیامبرش به مردم داری و نشست و برخاست کردن با دیگران و اهتمام به برآوردن حوائج دیگران سفارش می کند. پس چه شده است ...؟

الان هرکسی به قول معروف فقط کلاه خودش را چسبیده باد نبرد. هیچ کس به این نمی اندیشد که آیا بغل دستی اش دست دارد که بتواند با آن کلاهش را بگیرد؟ این روزها وقتی پیرزن یا زن بچه داری سوار اتوبوس می شود جوانهایی که روی صندلی نشسته اند خودشان را به هزار راه می زنند که نشان دهند آن پیرزن یا زن بچه بغل را ندیده اند. چرا؟ اگر به اندازه یک کیلومتر سرپا بایستیم در عوض پیرزنی تا چندروز پادرد نداشته باشد چه می شود؟ اما ما آن قدر خودخواه شده ایم که فقط به راحتی خودمان می اندیشیم و بس.

مدتهاست بابت موضوعاتی که هیچ جایگاهی در دین و عرف ما نداشته اند اما این روزها چنان فراگیر شده اند که انگار سنتی هزاران ساله بوده اند دلم گرفته و فکر می کنم چرا به اینجا رسیده ایم. چرا ؟

واقعا چرا به اینجا رسیده ایم؟ در حالی که اگر هر کداممان حتی فقط یک قدم در راه بهبود این وضعیت برداریم مطمئنا جامعه و دنیای بهتری خواهیم داشت.

[ ۱۳٩٢/۸/٧ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مامان شمیم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

سلام وقتی شمیم به دنیا اومد خیلی این طرف و اون طرف سرزدم تا در مورد سندروم داون اطلاعات کسب کنم ولی متاسفانه هیچ کس نبود که اطلاعات جامع و کاملی داشته باشه و باز من بودم و راهی جدید و ناشناخته. این طرف و اون طرف که سرک می کشیدم و چیزای تازه پیدا می کردم دعا می کردم کاش بقیه هم میتونستند این چیزا رو بدونند. اینجا محلی است که می تونم اطلاعاتمو در اختیارتون قرار بدم و خیلی خوشحال می شم شما هم اطلاعات جدیدی که یاد می گیرینو به من بگین.
صفحات دیگر
امکانات وب