سندروم داون روایتی نو از معصومیت
سندروم داون روایتی نو از معصومیت ، شمیم این معصومیت در دستان من 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

د ر برنامه ریزی سال 93 تصمیم گرفتم کتابی در مورد سندروم داون بنویسم. تحقیقات زیادی انجام داده بودم و فکر می کردم دیگر دستم برای نوشتم پراست. وقتی فهرست نویسی کردم و فیشها را دسته بندی کردم با یک حساب سرانگشتی متوجه شدم فقط برای حدود هفتاد صفحه مطلب دارم. خنده ام گرفت و فهمیدم اشتباه کردم و حداقل امسال را هم باید به گردآوری مطلب بپردازم.

چند روز قبل لیست کتابهایی که در مورد سندروم داون نوشته شده را از اینترنت گرفتم و دیدم از هفده کتابی که در این مورد نوشته شده من فقط شش کتاب را مطالعه کرده ام. آن را هم گداشتم توی برنامه که تهیه و مطالعه کنم.

دو روز پیش با مدیرکل بهزیستی استان برنامه ملاقات گذاشتم تا در مورد سندروم داون با هم صحبت کنیم.

دیشب با خبرنگار روزنامه همشهری قرار گذاشتم تا مصاحبه ای در مورد شمیم داشته باشم.

دیروز با خانمی که حدود بیست سال است یک مرکز آموزش کودکان ذهنی را اداره می کند دیدار و گفتگو کردم.

دیشب موقع خواب داشتم فکر می کردم من یک فرزند سالم هم دارم که بزرگتر از شمیم است در این یازده سالی که شیما را داشتم هیچ ارتباط خاصی با هیچ فرد خاصی نداشتم اما از وقتی که شمیم به دنیا آمده من هم صفت شمیم را گرفتم او یک فرزند خاص است و من یک مادر خاص. مادری که دنبال چیزهای جدید است.

من قبل از شمیم حتی در ضمیرناخودآگاهم هم به نوشتن کتاب فکر نمی کردم حالا برای نوشتن کتاب برنامه ریزی می کنم. شاید هرگز چنین کاری انجام نشود اما مهم تغییری است که شمیم در زندگی من به وجود آورده.

قبل از شمیم مهمترین آدمی که در زندگیم دیده بودم مدیر محل کارم بود اما حالا حداقل با چند مدیر و معاون دیدار داشته ام.

قبل از شمیم من اصلا نمی دانستم در اینترنت چه کارهایی انجام می شود فقط به عنوان یک منبع اطلاعاتی به آن نگاه می کردم.

بعد از شمیم من یک وبلاگ دارم با کلی اطلاعات اینترنتی.

قبل از شمیم من هیچ دوستی خارج از اصفهان نداشتم (البته به جز یکی دوتا).

بعد از شمیم من کلی دوست در سراسر ایران دارم و وارد هرشهری می شوم به دوستم در آن شهر سلام  می کنم.

قبل از شمیم...

بعد از شمیم...

قبل از شمیم...

بعد از شمیم...

وای خدایا:

چقدر زندگی من قبل از شمیم و بعد از شمیم فرق کرده. چقدر مسیر زندگیم تغییر کرده.

چقدر اهدافم بلند شده. چقدر دیدم وسیع شده. چقدر دنیایم عوض شده. چقدر نوع دوستی در من تقویت شده.

خدایا حالا که به این مسایل می اندیشم اشک شوق از چشمانم سرازیر شده و با قلبی مملو از سپاسگذاری می گویم:

متشکرم که شمیم را به من دادی.

من می توانستم فرزند دیگری مثل شیما داشته باشم که فردی معمولی است با دنیایی معمولی اما حالا :

من یک مادر خاصم با یک زندگی خاص و یک دنیا دوستان خاص و همه ی اینها را مدیون شمیم هستم.

[ ۱۳٩۳/٢/۱٦ ] [ ٦:۱۸ ‎ق.ظ ] [ مامان شمیم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

سلام وقتی شمیم به دنیا اومد خیلی این طرف و اون طرف سرزدم تا در مورد سندروم داون اطلاعات کسب کنم ولی متاسفانه هیچ کس نبود که اطلاعات جامع و کاملی داشته باشه و باز من بودم و راهی جدید و ناشناخته. این طرف و اون طرف که سرک می کشیدم و چیزای تازه پیدا می کردم دعا می کردم کاش بقیه هم میتونستند این چیزا رو بدونند. اینجا محلی است که می تونم اطلاعاتمو در اختیارتون قرار بدم و خیلی خوشحال می شم شما هم اطلاعات جدیدی که یاد می گیرینو به من بگین.
صفحات دیگر
امکانات وب