سندروم داون روایتی نو از معصومیت
سندروم داون روایتی نو از معصومیت ، شمیم این معصومیت در دستان من 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

پاییزبه عبارتی فصل من است. فصلی که در آن به دنیا آمدم ازدواج کردم بچه دار شدم و به بلوغ رسیدم.

شاید تعجب کنید چرا آخر از همه به بلوغ رسیدم. من با به دنیا آمدن شیما دختر بزرگم با دنیای مادری آشنا شدم و حس بسیار خوبی از حضور در این زیباترین عرصه ی آفرینش خداوند پیدا کردم، اما باز همان انسانی بودم که بودم دنیای من فقط کمی بزرگتر شد. درست مثل اینکه در جای تنگی نشسته باشید و به علتی کمی فضای دورتان خلوت شود و شما بتوانید راحت تر و آزادتر بنشینید.

اما با تولد شمیم من به بلوغ رسیدم. فهمیدم دنیا همین فضای اطرافم نیست. خدا همانی که به من شناساندند نیست. زندگی فقط روز را به شب رساندن نیست. واژگان جدیدی وارد زندگیم شد. عشق را با وجود همسر و دخترم چشیده بودم اما با وجود شمیم در آن غرق شدم. درست مثل اینکه کنار آب بنشینی و پاهایت را در آن بگذاری و از طراوت و خنکی آن لذت ببری و فکر کنی همه ی دنیا همین است. اما بعد شرایط پیش بیاید که بتوانی یک دل سیر شنا کنی. چقدر فرق می کند. شمیم عشق را دوباره برای من معنی کرد.

و البته دایره این عشق وسیع تر شد. آن قدر که همه ی بچه های داون را مثل شمیم خودم دوست دارم. امروز عکس سوگند را پشت نیمکت و در لباس مدرسه دیدم  همان قدر خوشحال شدم که با دیدن شمیم در این لباس خوشحال می شوم.

در سختیهای زندگی خدا را با تک تک سلولهایم لمس کردم و دیدم چقدر مهربانتر و بخشنده تر از آن چیزی است که همیشه می شنیدم و فکر می کردم.

برای تک تک پیشرفتهای شمیم که تلاش می کنم می بینم خدا چه خلقتی دارد بچه های عادی را چگونه آقریده و چه پیچیدگیهایی که حتی یک میلیونیوم آن به چشم مادران نمی آید اما ما برای آموزش تک تک این پیچیدگیها چقدر باید تلاش کنیم.

و چه زیباست وقتی نتیجه تلاشت را می بینی و کودکت با خنده کلمه ای را که شاید هزار بار به زبان آورده ای نصفه نیمه بیان می کند و اشک شوق به چشمان تو می آید.

اولین گام هر کودکی مادر را سرشار از شور و شعف می کند فرقی نمی کند این اولین گام در چندماهگی برداشته شود یا چندسالگی.

همین دیشب داشتم فکر می کردم اگر الان دخترم را به شرط رضایت من شفا بدهند آیا راضی می شوم.آیا حاضر می شوم این دنیا را واگذار کنم؟ آیا می توانم به عقب برگردم.

آیا به آنچه که دارم راضی هستم؟ آیا شاکر خداوند هستم که شمیم را با این شرایط به من داد؟ من که می گویم شمیم را با این شرایط پذیرفته ام این پذیرش بر اثر صبر است یا رضا؟ آیا فقط خودم را راضی نشان میدهم.

وقتی تا دورترین اعماق وجودم را کاویدم به این نتیجه رسیدم که راضی نیستم و تازه حالا می فهمم رضا بودن چقدر سخت است. هرکسی نمی تواند ارجعی الی ربک راضیه مرضیه باشد.

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.

عجیب آن که امشب مطلب دیگری آماده کرده بودم اما وقتی دست به کیبورد شدم به اینجا رسیدم. اصلا اهل ادبی نوشتن نیستم اما اینها چیزی بود که از قلبم بر نوک انگشتانم جاری شد.

[ ۱۳٩۳/٧/٢ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مامان شمیم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

سلام وقتی شمیم به دنیا اومد خیلی این طرف و اون طرف سرزدم تا در مورد سندروم داون اطلاعات کسب کنم ولی متاسفانه هیچ کس نبود که اطلاعات جامع و کاملی داشته باشه و باز من بودم و راهی جدید و ناشناخته. این طرف و اون طرف که سرک می کشیدم و چیزای تازه پیدا می کردم دعا می کردم کاش بقیه هم میتونستند این چیزا رو بدونند. اینجا محلی است که می تونم اطلاعاتمو در اختیارتون قرار بدم و خیلی خوشحال می شم شما هم اطلاعات جدیدی که یاد می گیرینو به من بگین.
صفحات دیگر
امکانات وب