سندروم داون روایتی نو از معصومیت
سندروم داون روایتی نو از معصومیت ، شمیم این معصومیت در دستان من 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

از وقتی به لطف و خدا و کمک خانم ایل بیگی توانستم شرایط جدید را بپذیرم سعی کردم روزهای زیبایی برای دخترم خلق کنم همانطور که او روزهای زیبایی برایم می ساخت. از همان ابتدا خنده های بسیار شیرینی داشت به طوری که همه را جذب خود می کردو این خنده ها هرکدام منبعی مملو از انرژی برای ما بود.

مدتی بود شمیم خس خس می کرد و من که نگران سرماخوردگی اش بودم (با این که هیچ کدام از علائم سرماخوردگی را نداشت) او را پیش پزشکش بردم. وقتی معاینه اش کرد گفت چیزی نیست ولی شمیم مشکل دیگری دارد : جمجمه اش زودتر از موعد جوش خورده است و باید عملش کنید. پرسیدم اگر عمل نکنیم چه میشود ؟ پاسخ داد چون مغز فضای کافی برای رشد ندارد به اعصاب بینایی و شنوایی فشار می آورد و ممکن است باعث نابینایی و ناشنوایی شود. من که به خاطر مشکل همسرم با نابینایی از نزدیک زندگی کرده بودم با شنیدن این جمله قلبم فرو ریخت. دکتر گفت بهترین زمان برای عمل بین چهار تا نه ماهگی است و آن موقع شمیم سه ماه بیشتر نداشت. با توجه به وزن کم و چثه بسیار کوچکی که داشت نمی دانستم چطور می تواند عمل را تحمل کند. او یک جراح معرفی کرد و من همان روز شمیم را به جراح نشان دادم. قرار شد کارهایش را بکنیم و عکسها و آزمایشهای لازم را گرفتیم و ده روز بعد که همه چیز آماده شده بود برای تعیین نوبت به مطب جراح رفتیم. وقتی همه چیز را دید گفت به نظرم قلب این بچه مشکل دارد و این در حالی بود که دکتر خودش تا حالا یا نفهمیده بود ویا به ما حرفی نزده بود. جراح آدرس مطب متخصص قلب کودکان را در اختیارمان گذاشت و فردای آن روز متخصص قلب شمیم را ویزیت کرد و بعد از انجام اکو گفت که دخترم دو تا مشکل دارد هم رگ جنینی بسته نشده و هم دیواره بین دو بطن سوراخ است و رفع این مشکلها فقط با عمل جراحی ممکن است. باید قلبش را عمل کنید.

روزهای بسیار بدی بود در تمام عمری که از خدا گرفتم روزهایی به آن سختی و مشکلی نداشتم. از طرفی دخترم بسیار نحیف و نزار بود و از طرفی دو عمل مشکل داشت که هیچ کدام را نمی شد عقب انداخت. حال روحی من و همسرم فجیع و افتضاح بود. آن قدر دنیا برایم تیره و تار شده بود که همان روز بلیط گرفتم و رفتم مشهد. اوایل آبان بود و همان روز برف آمده بود. مستقیم به حرم رفتم و دخترم را داخل حرم پشت پنجره فولاد گذاشتم و شاید دو سه ساعت سربه مهر فقط گریه کردم و از امام رضا مدد خواستم. وقتی سر از سجده برداشتم حس کردم روشنایی فراوانی قلبم را احاطه کرده است و این باعث آرامش فراوان و سکونی شد که کمکم می کرد بتوانم بهترین تصمیم را بگیرم. چند روزی که مشهد بودم تمام وقت در حرم به سر می بردم و از امام رئوف مدد می خواستم. روزهای سختی در پیش داشتم و من نیاز به ذخیره فراوانی برای مواجهه با این روزها داشتم.

[ ۱۳٩٢/٥/۳ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مامان شمیم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

سلام وقتی شمیم به دنیا اومد خیلی این طرف و اون طرف سرزدم تا در مورد سندروم داون اطلاعات کسب کنم ولی متاسفانه هیچ کس نبود که اطلاعات جامع و کاملی داشته باشه و باز من بودم و راهی جدید و ناشناخته. این طرف و اون طرف که سرک می کشیدم و چیزای تازه پیدا می کردم دعا می کردم کاش بقیه هم میتونستند این چیزا رو بدونند. اینجا محلی است که می تونم اطلاعاتمو در اختیارتون قرار بدم و خیلی خوشحال می شم شما هم اطلاعات جدیدی که یاد می گیرینو به من بگین.
صفحات دیگر
امکانات وب