سندروم داون روایتی نو از معصومیت
سندروم داون روایتی نو از معصومیت ، شمیم این معصومیت در دستان من 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

یک هفته پس از ویزیت شمیم نوبت عمل گرفتم. یک هفته ای که هرلحظه اش یک سال گذشت و بالاخره روز موعود شمیم را بستری کردیم. عکسها و آزمایشهای لازم گرفته شد و گفتند از ساعت سه صبح به بچه شیر نده تا ساعت هشت برود اتاق عمل. ساعت هشت با هزار بیم و امید آخرین نگاهها را به دختر دلبندم کردم و اول به خدا و بعد به مسئول اتاق عمل سپردمش. دو ساعت بعد بچه را برگرداندند و گفتند دکتر بیهوشی حاضر نشده بیهوشش کند. از ناراحتی حال خودم را نمی فهمیدم. رفتم دم در اتاق عمل و خواستم دکترم را ببینم ولی گفتند او رفته. عصر به مطبش رفتم و گله کردم چرا کارش را انجام نداده قسم خورد که دکتر بیهوشی زیر بار نرفت. گویا خودش هم دختری هم سن دختر من داشته و میگفت هرچه میخواست به این بچه دست بزند چهره دختر خودش به ذهنش می آمده و منصرف می شده.

با اینکه خیلی اعصابم بابت علافی و بی نتیجه بودن بستری شمیم خرد بود بازهم گفتم شاید خیر و صلاحی بود و باید به رضای خدا راضی باشم. دکترم گفت یک ماه صبر کن و بعد ببرش پیش جراح قلب.

حرف دکترم را گوش کردم و یک ماه بعد که به جراح قلب مراجعه کردم قبول کرد دخترم را عمل کند و نوبت عمل را برای 24 اسفند گذاشت.

دوباره روز 23 اسفند شمیم را بستری و کارهای لازم را انجام دادیم. صبح 24 هرچه منتظر نشستم خبری از اتاق عمل نشد. بالاخره ساعت 9 دستیار جراح آمد و عذرخواهی کرد و گفت مشکلی برای دکتر پیش آمده و دکتر رفته خارج از کشور.

می دانستم مشکلش این بوده که می خواسته تعطیلات عیدش به هم نخورد. آن روز بیش از هر زمان دیگری عصبانی شدم اما چه فایده هربار باید عصبانیتم را در خودم فرو می ریختم چرا که طبق معمول دستم به عامل عصبانیتم نمی رسید. دستیار قول داد که صبح چهاردهم فروردین دخترم را عمل کند. بچه را ترخیص کردم به امید چهاردهم فروردین نشستم.

اصلا حال و حوصله هیچ کاری نداشتم. خانه تکانی و لباس خریدن برای دختر بزرگترم و دید و بازدیدو همه چیز تعطیل بود. روزها فقط می نشستم به شمیم نگاه می کردم و می گفتم آیا بالاخره چه اتفاقی برای دخترم می افتد.باور کنید آنقدر ناامید بودم که حتی لباس برای دخترم نخریدم. می گفتم اگر اتفاقی برایش افتاد من با این لباسها چکنم؟

صبح 14 فروردین شمیم را بستری کردیم و روز 16 بالاخره عمل شد. از وقتی فهمیدم دخترم عمل دارد شب و روزم را نمی فهمیدم و فکر میکردم فقط دختر من این مشکل را دارد. اما وقتی به بیمارستان رفتم با دو خانواده دیگر آشنا شدم که بچه هایشان را بعد از شمیم عمل کردند یکی دو ماه از شمیم کوچکتر بود و دیگری دوماه بزرگتر. وجود آنها باعث آرامشم می شد و روزهای سخت بیمارستان را در کنار هم سپری می کردیم. شمیم سه روز در آی سی یو بود و چهارده روز هم در بخش بستری بود و بالاخره پس از هفده روز ترخیص شدیم.

[ ۱۳٩٢/٥/۱٢ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مامان شمیم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

سلام وقتی شمیم به دنیا اومد خیلی این طرف و اون طرف سرزدم تا در مورد سندروم داون اطلاعات کسب کنم ولی متاسفانه هیچ کس نبود که اطلاعات جامع و کاملی داشته باشه و باز من بودم و راهی جدید و ناشناخته. این طرف و اون طرف که سرک می کشیدم و چیزای تازه پیدا می کردم دعا می کردم کاش بقیه هم میتونستند این چیزا رو بدونند. اینجا محلی است که می تونم اطلاعاتمو در اختیارتون قرار بدم و خیلی خوشحال می شم شما هم اطلاعات جدیدی که یاد می گیرینو به من بگین.
صفحات دیگر
امکانات وب