سندروم داون روایتی نو از معصومیت
سندروم داون روایتی نو از معصومیت ، شمیم این معصومیت در دستان من 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

با این که برای عمل شمیم خیلی سختی کشیدم اما خدا را شکر همه چیز به خیر گذشت و در چکاپهای بعدی دکتر راضی بود. در بیمارستان با عرفانه و ابوالفضل آشنا شدم که هردوشان داون بودندو متاسفانه ابوالفضل نتوانست دوام بیاورد و تمام کرد اما خوشبختانه عرفانه خوب جواب داد و بعد از مدتی که خبرش را ازمادرش گرفتم گفت خوب شده و دکتر داروهایش را قطع کرده.

سخت ترین چیزی که از عمل قلبش به یادم مانده روزی بود که میخواستند خون ازش بگیرند و نمی توانستند رگش را پیدا کنند. 18 جای بدن بچه را سوراخ کردند و آخرش هم نتوانستند خون بگیرند. مرا از اتاق بیرون کرده بودند. طاقت شنیدن ضجه هایش را نداشتم اما حتی بیرون از بخش هم صدایش می آمد و قلبم را ریش ریش می کرد. خدارا شکر که بالاخره به خیر گذشت.

دو ماه بعد برای عمل جمجمه اش اقدام کردیم. هرچند حال روحی بسیار بدی داشتم اما نمی توانستیم عمل را عقب بیندازیم. با این که سری دوم شمیم فقط دو روز در بیمارستان بستری بود ولی خیلی بیشتر از عمل قلبش اذیت شدم. ناراحتی دخترم یک طرف و بی مسئولیتی پزشک و برخی از پرستارها هم یک طرف ولی خدا را شکر یک پرستار ماه بود که تلافی همه را در آورد.تا این دو عمل را پشت سر بگذاریم ده کیلو وزن کم کردم.

دکتر سفارش کرده بود مواظب باشیم کوچکترین ضربه ای به سرشمیم وارد نشود ولی همان شبی که از بیمارستان مرخص شدیم سرش از روی بالش به زمین خورده بود. وقتی بیدار شدم و این صحنه را دیدم حال خودم را نفهمیدم. با این که روز تعطیل بود بچه بغل کردم و رفتم بیمارستان. دکتر را توی اتاق عمل پیداکردم و موضوع را گفتم. شمیم را معاینه کرد و گفت اشکالی ندارد خیلی سرش ضربه نخورده ولی همان ضربه هم باعث شد آب زیر پوستش جمع شود و تا همین چند وقت پیش یک توپ تنیس توی پیشانیش نشسته بود. مراقبتهای بعد از هردو عمل تا عید امسال ادامه داشت. فروردین امسال دکتر قلبش گفت که دیگر مشکلی نیست و بعد از دو اکو اعلام سلامتی کامل کرد و خدا را شکر جمجمه اش هم به خوبی شکل گرفت.

امسال عید حال وهوای دیگری داشتم. انگار دنیا تازه شروع شده بود. خیلی ذوق داشتم. به تلافی پارسال که برایش لباس نخریدم امسال هر لباس قشنگی که به چشمم می خورد می خریدم. در تمام لحظاتی که غرق در لذت و شادی بودم از خدا می خواستم دل همه مادرانی که فرزند مریض دارند شاد شود زیرا خودم این لحظات را با تمام وجود حس کرده بودم. خلاصه امسال عجب تعطیلاتی داشتم برای خودم.

[ ۱۳٩٢/٥/۱۳ ] [ ٥:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مامان شمیم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

سلام وقتی شمیم به دنیا اومد خیلی این طرف و اون طرف سرزدم تا در مورد سندروم داون اطلاعات کسب کنم ولی متاسفانه هیچ کس نبود که اطلاعات جامع و کاملی داشته باشه و باز من بودم و راهی جدید و ناشناخته. این طرف و اون طرف که سرک می کشیدم و چیزای تازه پیدا می کردم دعا می کردم کاش بقیه هم میتونستند این چیزا رو بدونند. اینجا محلی است که می تونم اطلاعاتمو در اختیارتون قرار بدم و خیلی خوشحال می شم شما هم اطلاعات جدیدی که یاد می گیرینو به من بگین.
صفحات دیگر
امکانات وب